تبليغاتX
" وعــــــــده داده شده "
یه روزی, یه جایی, یه جوری, یه کسی, یه چیزی, صبر داشته باش, صبر داشته باش

 

 

 

                    چیست ای یار در اندیشه ی طوفانی تو

سینه  لبریز شد از شور غزلخوانی تو

بی تو دیریست دلم......آه دلم م یگیرد

بی تو هر لحظه هر روزدعایم این است

کاش ای کاش شودجاده چراغانی تو

خلوتی کرده فراهم نگهم تا شاید

برود در دل آیینه به مهمانی تو

نذر کردم که اگر آمدی ای دوست کنم

همه ی دارو ندارم را قربانی تو

شعر هایم که نخواندم همه تقدیم تو باد

حرف هایی که نگفتم همه ارزانی تو

باز ای یار خدا را غزلی تازه بگو

و بگو چیست در اندیشه طوفانی تو

**************************************** 

 

ولادت یار غایب از نظر و یوسف گمگشته ی فاطمه زهرا(ص)

 مهدی صاحب زمان

هزاران هزار مبارک باد

 ***************************************

ای آخرین امید در شام تار ما

ای روشنای عشق ای غمگسار ما

روز جداییت آتشفشان غم

صدها شراره زد بر برگ و بار ما

فصل خزان گذشت در منتهای درد

بوی تو می رسد از نو بهار ما

عاشق تر از تو کیست ای آفتاب محض!

از دودمان توست سوز و تبار ما

داغم به سینه ماند در انتظار تو

از رهگذار عشق این یادگار ما

تا روز واپسین می مانی ای نسیم

بر جاده ظهورچشم مزار ما

روزی که می رسی میبینی ای عزیز

خون گریه های شوق بر رهگذار ما

آغاز چشم تو در انتهای شب

پایان روشنی ست در انتظار ما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 2:15  توسط اشک منتظر | 
 

 

 

بیا دوباره پاک کن ز جاد ها غبار را

به عاشقان نوید بده رسیدن بهار را

ببین دلم گرفته و بهانه میکند تو را

به من بگو که می رسی ز دل مبر قرار را

ظهور کن نگار من بیا که از سر شعف

فدای قامتت کنم و چشم اشکبار را

چه زود از تمام جاده هاعبور میکنی

و من نظاره میکنم شکوه یک سوار را

تمام لحظه های من فدای یک نگاه تو

بیا و پاک کن زه دل حدیث انتظار را

 

***اللهم عجل لولیک الفرج***

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 1:56  توسط اشک منتظر | 
 

چون بیایی آسمان خم میشود

دستها در ساغرت گم میشود

شمع گرمای تو را حس میکند

هستی اش غرق ترنم میشود

گریه ی شبهای غرق نتظار

در نگاه تو تبسم میشود

جمکران شبهای جمعه دیدنی است

دیدنی تر حال مردم میشود

چشم ساقی از جنون وصل او

همچو دجله پر تلاطم میشود

معنی شق آن زمان پرسیدنی است

پس تفاوت ها تفاهم میشود

با وجودت  عرصه ی دنیای ما

خالی از افعی و کژدم میشود

واله گر خاک رهت باشد شبی

تربتش خاک تیمم میشود

 

***اللهم عجل لولیک الفرج***

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 1:7  توسط اشک منتظر | 

 

 

دیشب این پنجره ها بوی شقایق میداد

بوی لبخند خدا ! بوی حقایق میداد

و سواری که ز آغوش خدا می آمد

خبر از آمدن یک گل عاشق میداد

شهر طوفان زده از درد به خود میپیچید

عطر میلاد ضحی باد موافق میداد

هیچ کس در گذر ثانیه ها خواب نماند

ابر چشمان افق نم نم هق هق میداد

دیشب از آینه ها نور سحر میبارید

باز هم بغض به ما موهبت دق میداد

نفس صبح که در خلوت شبنم رویید

ساحل اما دل خود بر کف قایق میداد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 9:43  توسط اشک منتظر | 

چون بیایی آسمان خم میشود

دستها در ساغرت گم میشود

شمع گرمای تو را حس مسکند

هستی اش غرق ترنم میشود

گریه شب های غرق انتظار

در نگاه تو تبسم میشود

جمکران شبهای جمعه دیدنی است

دیدنی تر حال مردم میشود

چشم ساقی از جنون وصل تو

همچو دجله پر طلاتم میشود

معنی عشق آن زمان پرسیدنی است

پس تفاوت ها تفاهم میشود

با وجودت عرصه دنیای ما

خالی از افعی و کژدم میشود

واله گر خاک رهت باشد شبی

تربتش خاک تیمم میشود

 

***اللهم عجل لولیک الفرج***

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 19:46  توسط اشک منتظر | 

 

                       شاید این جمعه بیاید ... شــــاید ...


                خبر آمد خبری در راه است

                 سرخوش آن دل که از آن آگاه است

             شاید این جمعه بیاید...شاید

              پرده از چهره گشاید...شاید

             دست افشان...پای کوبان می روم

          بر در سلطان خوبان می روم

           می روم بار دگر مستم کند

           بی سر و بی پا و بی دستم کند

          می روم کز خویشتن بیرون شوم

         در پی لیلا رخی مجنون شوم

        هر که نشناسد امام خویش را

        بر که بسپارد زمان خویش را

       با همه لحظه خوش آواییم

       در به در کوچه ی تنهاییم

        ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

        نغمه ی تو از همه پر شور تر

        کاش که این فاصله را کم کنی

      محنت این قافله را کم کنی

        کاش که همسایه ی ما می شدی

      مایه ی آسایه ی ما می شدی

     هر که به دیدار تو نایل شود

    یک شبه حلال مسائل شود

    دوش مرا حال خوشی دست داد

   سینه ی ما را عطشی دست داد

   نام تو بردم لبم آتش گرفت

   شعله به دامان سیاوش گرفت

 
نام تو آرامه ی جان من است

 نامه ی تو خط امان من است

 ای نگهت خاست گه آفتاب

 درمن ظلمت زده یک شب بتاب

 پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ایعشق تا تو را بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه ی مشعر

کدام گوشه ی منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

 تجلی خانه ی پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که ار آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید...شاید

پرده از چهره گشاید...شاید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 17:3  توسط اشک منتظر | 

 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »


+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 13:24  توسط اشک منتظر | 

اللهم عجل لولیک الفرج

یا مولای یا صاحب الزمان صلوات الله علیک و علی آل بیتک

آنگاه که روز قیامت بر انگیخته شود از گناه کاران امت پیامبر اسلام شفاعت خواهم کرد ( امام زمان ) 

 

****************************************************************

درسته امروز جمعه نیست اما یکی از بزرگترین جمعه هاست .....

و این متن رو که از دوست عزیزی است تقدیم شما میکنم

****************************************************************

       حديث جمعه

آنها نه دلها، كه گلهاي بي نجابت اند كه تو را انتظار نمي كشند. وآنها نه سرها كه سنگ هاي بي صلابت

اند ،اگر از شميم فرج چون گل نشكفند.

مادران ،ما را به روزگار غيبت بر زمين نهاده اندو در كام ما حلاوت ظهور ريخته اند. پدران، هر صبح آدينه

،دستان دعاي ما را ميان انگشتان اجابت خود مي گرفتند و در كوچه باغ هاي نيايش به ندبه مي بردند .

آموزگاران، نخست حرفي كه در گوش ما مي خواندند ،دلواژه هاي مهر با خورشيد سپهر بود.

روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق

از ياد نمي برم آن روز را كه با پدر گفتم :كدامين كوه ميان ما و او غروب افكند؟

گفت :فرزندم! دانستم كه بالغ شده اي ؛ كه نا بالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز نينديشند.

گفتم : در كنار كدامين بركه بنشينم؛ تا مگرماه رخسارش در آن تابد ؟

گفت : فرزندم ! دانستم كه از من ميراث داري ؛ كه پدران تو همه بركه نشين ،بودند .

گفتم :پدر جان! چراعصرآدينه ها پرواي ما نداري؟گفت:فرزندم پروانه ها همه چنين اند.

گفتم مادر مرا چه روزي زاد .گفت: جمعه گفتم :و شما گفت:جمعه

گفتم برادران و خواهرانم ؟گفت:جمعه گفتم : چگونه است كه ما همه جمعگانيم ؟

گفت:درروزگارنامردي،هر روز جمعه است وجمعه ها صبح و ظهر وشام ندارند همه عصرند.

با گوشه ي جامه ي سبز دعا ،اشك از چشمان خود دزديد و گفت : فرزندم امروز چه روزي است ؟

گفتم :جمعه گفت: تا جمعه ي موعود چند آدينه راه است؟ گفتم يك '' يا حسين ديگر''

گفت : حسين را تو مي شناسي ؟ گفتم : همان نيست كه صبح ها ي جمعه ،پرده خوان ندبه ي خون

است؟

گفت : و عصرها ي جمعه ،كبوتران فرج را، يك به يك بر بام انتقام مي نشاند.

نگاه پدر به سوي ما لغزيد و چشم ها ي من ،در افق خيره ماند .

پدر يا مادر ،نمي دانم ، يكي گفت : شايد ،امروز ،شايد فردا شايد ...همين جمعه .""

 

                                                                                *با تشکر از دوست خوبم آقای شکفته*

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 12:31  توسط اشک منتظر | 
 

 

چشما نمان ,نگاه مان ,گوش مان انگار به همه چیز عادت کرده اند !

عشق بوی کهنه گی گرفته است ....!

نگاه هایمان کهنه شده اند ....!

به ارث رسیده اند ...!

بار دیگر باید چشم گشود و متولد شد ....!

نگاهی تازه ,زیستنی تازه همواره با یاد او .....

نگاهی به زلالی آب و به وسعت عشق او ....

به رنگ آبی آسمان و به رنگ او ....

به زیبایی ترنم پرندگان و هم نوا با حضرت دوست ...

بایدت نگاهی تازه ...  که تازه کند هستی ات را ... و که رهایی بخشدت ...

تا که پرواز را به یاد آوری.... و نور شوی ... همه نور  .... همه سکوت ......

سلام ای تمام نا تمام من

 

 

شاها ز فقیران درت روی مگردان

                                     بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 12:34  توسط اشک منتظر | 
 

سلام

سلام بر تو ای که می دانی کیستم چیستم و برای چه هستم .....

می خواهم از تو بنویسم از تو که در هم جا هستی و لی چشمان منتظر و بارانی ام لیاقت دیدنت را

ندارد زبانم توان از تو سخن گفتن را ندارد قلم در دستانم می خشکد و من همچنان مات و مبهوت که

چه از تو بنویسم .........

اما می خواهم بنویسم هر آنچه را که در دلم جاری ست......

دلم بی قرار توست چشمم چشم انتظار توست دستانم محتاج دستان گرم توست و در گلویم بغضی

خونه کرده

هر هفته جمعه این بغض در چشمانم می شکند و بارانی از دیدگانم جاری می شود و سر تا پایم را فرا

می گیرد و بی اختیار دلم در کوی تو بال می گشاید

و چه زیباست آن لحظه که پلک هایم سنگین می شود و کم کم به روی هم می رود و

من در اوج با تو بودن در عشق تو سر مست و پر شور غرق میشوم

                     

                    یابا صالح المهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:36  توسط اشک منتظر | 
اللهم

          عجل

                 لولیک

                         الفرج

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 0:44  توسط اشک منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهش خیس عرفان است

قدمهایش پر از معنا

دلش از جنس بــــــاران است

کسی فانوس بر دستش

به سان نور میاد

امید قلب ما روزی

ز راه دور میاید

اللهم عجل لولیک الفرج

پیوندهای روزانه
دهکده تخصصی موبایل و رایانه
انصار
مجنون مهــــــدی
ترنم انتـــــــظار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل دی 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ